تبليغاتX
::: آخرین موعود :::

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

::: آخرین موعود :::

    رایحه

با نام دوست


آن دم که فضای جان توان بروز ندادن شمیم روح افزای غریبی را ندارد و

 ناگریز در برابرش سجده تسلیم را انتخاب می کند؛ چشم به میان می آید و می پرسد:

این چیست که تورا به سجده افکنده؟

و جان آیینه ای را به دست چشم می دهد و می گوید: نظاره کن!!!

چشم آیینه را از جان می گیرد و می خندد...

چشم می گوید در آیینه که جز خود نمی توان دید...

جان می گوید ببین...

چشم آیینه را در جلوی چشمانش می گیرد و....

 

دست هایش را با تعجب بالا می آورد و روی چهره اش می کشد و با حالتی عجیب می گوید: 

 این که من نیستم...

جان داد می زند: اصلا خود را بوییده ای؟


چشم، چشمان را می بندد و نفسی عمیق می کشد، آنچنان که ....


و با بازدم می گوید:

::::::    این چیست؟     :::::::


و چشم می گشاید...

اما چشمی که در خود گوهر های اشک دارد...

 

ساحل پلک هایش تحمل امواج اشک را ندارند و گوشه ای را برای جریان اشک خالی می کند...

و سرشک بر گونه های چشم جاری شد...


جان پرسید: سجده را در برابر که باید کرد...


چشم گفت آنکه کلید دل در دستان اوست...


جان گفت: من تاب ایستادن نداشتم و مرا مبهوت خود کرد...


چشم گفت: اما این چیست که آسمان تورا دگرگون کرده و عطری دیگر به آن بخشیده است...


نجوایی گفت که این یک رایحه است...


چشم و جان رو برگرداندند و ...


دل ادامه داد: این رایحه عشق است و عشق یعنی ....


دل که در حال سوختن بود آهی کشید و گفت:

                                   این شمیم دل انگیز ناز نگاه نگار است...

                                     باید همگی وجودمان سجده شود در برابر ...


گفتند او کیست؟


                 دل گفت در آیینه چه دیدید؛    او یار است...       و همه ما او شده ایم...

 


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را


به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

 

 

نويسنده:yas |  جمعه 13 شهریور1388
موضوع: مهدویت | لينک ثابت |