|
رایحه
|
|
با نام دوست
ناگریز در برابرش سجده تسلیم را انتخاب می کند؛ چشم به میان می آید و می پرسد: این چیست که تورا به سجده افکنده؟ و جان آیینه ای را به دست چشم می دهد و می گوید: نظاره کن!!! چشم آیینه را از جان می گیرد و می خندد... چشم می گوید در آیینه که جز خود نمی توان دید... جان می گوید ببین... چشم آیینه را در جلوی چشمانش می گیرد و....
دست هایش را با تعجب بالا می آورد و روی چهره اش می کشد و با حالتی عجیب می گوید: این که من نیستم... جان داد می زند: اصلا خود را بوییده ای؟
:::::: این چیست؟ :::::::
اما چشمی که در خود گوهر های اشک دارد...
ساحل پلک هایش تحمل امواج اشک را ندارند و گوشه ای را برای جریان اشک خالی می کند... و سرشک بر گونه های چشم جاری شد...
این شمیم دل انگیز ناز نگاه نگار است... باید همگی وجودمان سجده شود در برابر ...
نويسنده:yas |
جمعه 13 شهریور1388
|
|