سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی
چه غروب دلگيري !
دلگير باد از اين پس تمام غروب هاي عالم !
تو هم چشم هايت را ببند خورشيد ! که پس از حسين ، در دنيا چيزي براي ديدن وجود ندارد . دنيايي که حضور حسين را در خود بر نمي تابد ، ديدني نيست .
معطل چه هستي خورشيد ؟ اين منظره جان سوز چه ديدن دارد که تو از پشت بام افق با سماجت سرک کشيده اي و اين دل هاي سوخته را به تماشا ايستاده اي ؟!
غروب کن خورشيد ! بگذار شب ، آفتابي شود و بر روي غم ها و اشک ها و خستگي ها سايه بياندازد .
زمين ، دم کرده است . بگذار وقت نماز فرا رسد و درهاي آسمان گشوده شود .
منبع : کتاب آفتاب در حجاب

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود: بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود: بيا، دير ميشود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب ميرسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامهاش
اما حبيب، جوهرش «امن يجيب» بود
يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
نويسنده:yas |
یکشنبه 8 دی1387
|